مـسـجـدسـلـیـمـان
 
عکسهایی از مسجدسلیمان، شهر اولین های شیرین و تلخ

  با یاد و نام خدا

  این هم تقدیم به پدرهای دنیا...

  پدر

پدر که باشی سردت می شود ولی کت بر شانه فرزند می اندازی.

چهره ات خشن می شود و دلت دریایی، آرام نمی گیری تا تکه نانی بیاوری.

پدر که باشی، می خواهی ولی نمی شود، نمی شود که نمی شود.

در بلندایی از این شهرت مشت نشدن ها بر زمین می کوبی

پدر که باشی عصا می خواهی ولی نمی گویی.

هر روز خم تر از دیروز، مقابل آینه تمرین محکم ایستادن می کنی.

پدر که باشی حساس می شوی به هرنگاه پرحسرت فرزند به دنیا،

تمام وجود خودت را محکوم آرزوهایش می کنی!

پدر که باشی در کتابی جایی نداری و هیچ جایی زیر پایت نیست.

بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی.

پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی.

پدر که باشی به جرم پدر بودنت حکم همیشه دویدن را برایت بریده اند،

بی هیچ اعتراضی به حکم، فقط می دوی و درتنهایی ات نفسی تازه می کنی.

پدر که باشی پیرنمی شوی ولی یک روز بی خبر تمام می شوی و پشت ها را خالی می کنی،

با تمام شدنت،

حس آرامش را بعد از عمری تجربه کنی.

پدر که باشی در بهشتی که زیر پای تو نبود هم دلهره هایت را مرور می کنی.

و اینهم شعری به زبان بختیاری در رثای پدر

پیا او پیاهه که چی مه دیاره

صفای دلس آسمون بهاره

زنه برچ غیرت، ز تیگ بلندس

زلال کلامس منی چشمه ساره

نشون پیایل به شال و کله نید

بزرگی و مردی ز دیر آشکاره

کسیکه نسهده دلس با تو ودرد

خور از غم و درد مردم چه داره

تو اشنیذیه مرد بی درد هرگز

دل بی غم و درد، برد مزاره

کر لیش، وار بَهوسه بلا کرد

کر خو ستینی، سی ایل و تواره

ز تیر زمونه نداره امون کس

ایر رستمه یا یل اسفندیاره

به شو دل نبندم که شو دل سیاهه

دلم عاشق افتو آشکاره

بهومه به بیت و غزل کردمه یاد

که او هم پیاهه و هم سردیاره



نوشته شده در تاریخ شنبه 19 اسفند 1396 توسط هوشنگ بهرامی
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  

  • بک لینک
  • راسو
  • ضایعات