X
تبلیغات
رایتل

مـسـجـدسـلـیـمـان
 
عکسهایی از مسجدسلیمان، شهر اولین های شیرین و تلخ

با یاد و نام خدا

این آدرس وبلاگهای من است 

WWW.MI-S.BLOGFA.COM

WWW.MI-S.BLOGSKY.COM

WWW.MISEMAN.MIHANBLOG.COM



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 تیر 1394 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  عکسی از گذشته  



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 آذر 1396 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  سخنی چند در مورد ایل سهونی

  ایل سِهُونی با سه زیر شاخه ی اصلی«حموله، کهیش و باورصاد» و چندین زیر شاخه ی فرعی است.... که در گذشته  این ایل  به علت خانوار زیاد مالیات سالانه ی آنها با هفت لنگ وچارلنگ نبود، بلکه مالیات را جداگانه پرداخت می‌کردند. از این رو به آنها«ایل سهونی» می‌گفتند که قبل از جنگ و گریز و تبعید، جزء کیانرسی شاخه چارلنگ بودند ( ایل سهونی از هوا خواهان محمدتقی خان چارلنگ رقیب سر سخت فتحعلی شاه محسوب می‌‌شدند و به علت واقعه‌ی تاریخی و اسیری محمد تقی خان درگیر جنگ و گریزهای داخلی گردیدند).

  هنری لایارد، در خاطراتش می نویسد: «سهونی طوایف بزرگی از عشایر بختیاری هستند که شفیع خان وزیر محمد تقی خان بر آنها حکومت می کرد؛ شفیع خان همه ساله به نمایندگی محمدتقی خان مالیات طوایف بختیاری را جمع آوری می کرد؛ بیشتر اوقات را صرف حل و فصل امور می کرد و بیش از هر شخصیت دیگری به اوضاع و احوال طوایف آشنایی داشت».

  ...در دستگاه محمد تقی خان چارلنگ چند تن از بزرگان ایل سهونی سِمَت وزیر و مشاور داشتند. فرج الله کَلُو، حاجِی خسرو حموله و شفیع خان باورصاد وزیر و مشاور او بود. ایل سهونی تا مدتی در کوه‌های منگشت سنگر گرفتند و در مقابل خودسری‌های علیرضاخان ایستادند. اما بعد از جنگ و گریزها حاجی خسرو در شوشتر گرفتار آمد که با پا در میانی خوانین دورکی آزاد شد به شرطی که از این پس تیره حموله ابوالجمعی هفت لنگ باشد.

  آفرج الله کَلُو به بهداروندها پیوست و شفیع خان باورصاد هم به طرف فارسان حرکت کرد؛ به این طریق ایل سهونی از هم پاشیده شد.

 گزیده ای از دانشنامه ی قوم بختیاری ( بخش نخست )، تالیف سریا داودی حموله



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 25 آبان 1396 توسط هوشنگ بهرامی

   با یاد ونام خدا

  آغاز سال تحصیلی جدید را به همه ی دست اندرکاران آموزش و پرورش، همکارانم در آموزش وپرورش مسجدسلیمان وخصوصا همکاران بازنشسته تبریک می گویم. جا دارد یادی هم بکنیم از همکارانی که دیگر در بین ما نیستند زنده یادان کاوش، زالی کاهکش، خدادادی، یدالله بابادی و..... . روحشان شاد و یادشان گرامی. 

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 1 مهر 1396 توسط هوشنگ بهرامی

   بایاد و نام خدا 

   یادی از جنگ

   امروز 31 شهریورماه است، روزی که یادآور تلخترین، شومترین، اسفبارترین و بسیاری بدترینهای تاریخ این مرزو بوم، یادآور تجاوز ناجوانمردانه و غیرانسانی نیرو های عراقی به ایران است. یادآور هشت سال جنگ نابرابر و جنگی که در قالب هیچکدام از قوانین و قواعد بین المللی نگنجیده و نمی گنجد. حوادث و اتفاقاتی که در این مدت برای مردم افتاد در هیچ جای تاریخ نظیر نداشته است. جنگ با نیروهای خونخوار و تابن دندان مسلح عراقی که به هیچ اصل انسانی و بین المللی پایبند نبوده و از استفاده از هیچ سلاحی رویگردان نبودند.

  اگر ژاپنی ها هنوز آثار بمبارانهای اتمی هیروشیما و ناکازاکی را در تولد کودکان ناقص الخلقه می بینند، اگر ویتنامی ها بمبهای ناپالم امریکایی را به یاد دارند و اگر اروپاییان کوره های آدم سوزی هیتلر را از یاد نبرده اند، ما نیز هنوز خاطره ی تلخ رفتار غیر انسانی عراقیها، موشک باران مسجدسلیمان  و دزفول، بمبارانهای کور جنگنده های عراقی،  بمبارانهای شیمیایی …  را از یاد نبرده و نخواهیم برد.

  هنوزآن همشهری شهیدم را که در سال 1364 براثر اصابت موشک عراقی پودر شد و حتی جسدی از وی به دست نیامد، جسد همکار شهیدم محمد آذر در هنرستان شهید واقفی، ترس و هراسی که در چهره ی فرزندم در حملات هوایی می دیدم، اجساد لت و پار شده ی ساکنان پشت برج در حملات هوایی و موشکی عراقیها و …، همه را به یاد دارم و به اینها عواقب روحی ناشی از این اعمال سبعانه را اضافه کنید، پیامدهایی که هیچگاه  دیده نشده و به حساب نیامده اند.     

  به راستی چه تلخ بود و چه زود هم فراموش شد. هنوز هم بسیاری از مردم این مرزو بوم از آسیب های ناشی از مواد شیمیایی رنج می برند و هر از گاهی شاهدیم که یکی از این عزیزان، این بزرگمردانی که پیکر بیمارشان نمایانگر سبعیت عراقی هاست، به خیل شهیدان می پیوندد. هنوز وقتی از کنار دبیرستان دکتر کرم زاده ( معلم سابق ) می گذرم، خاطره ی حمله ی وحشتناک موشکی سال 1364  را به یاد می آورم.

  31  شهریور  روز آغاز جنگ ددمنشانه ی عراق علیه ایران و یکی از تلخترین ایام زندگی ملت ایران را، به یاد هزاران نفری که به دست این خونخواران و به ناجوانمردانه ترین شیوه های ممکن به شهادت رسیده، مصدوم و زمینگیر شده اند، برای همیشه پاس بداریم.



نوشته شده در تاریخ جمعه 31 شهریور 1396 توسط هوشنگ بهرامی

   با یاد و نام خدا 

   عکسی از پل قدیمی لالی هنگام رفتن به زیرآب. با احداث سد گتوند، پل قدیمی لالی به زیرآب رفت. 

 

برچسب‌ها: پل لالی، عکس، قدیمی، خاطرات


نوشته شده در تاریخ جمعه 24 شهریور 1396 توسط هوشنگ بهرامی

   با یاد ونام خدا 

   یادداشتی از یک همشهری 

   یکی از همشهری هااین یادداشت را برایم گذاشتند و من هم بدون کم و کاست آن را روی وبلاگ می گذارم.  

 

  المان تاریخ ٠٧.٠٨.٢٠١٧ ساعت ٢٣.٢٢
  در خانه اى در یکى از شهرها ى المان ، خانه در المان، من در ان خانه ولى تمام افکارم، قلبم و وجودم در مسجدسلیمان و پشت برج.
  چهل سال از زمانى که مسجدسلیمان و پشت برج را ترک کرد، مى گذرد، چهل سال بیش از دو سوم عمرم. در این چهل سال حتى چهل ساعت نه مسجدسلیمان و نه پشت برج و نه و نه خاطراتم را توانستم فراموش کنم. هر شب که مى خواهم بخوابم، باید یک دورى و گردشگرى در مسجدسلیمان و پشت برج بزنم، دوستانم و همسایه هایمان را ببینم، صحبتى بکنم و بعد بخواب بروم. در خواب هم ادامه همان، تمام خاطراتم از مسجدسلیمان و پشت برج است. جالب اینکه از این چهل سال المان خاطراتى ندارم ولى از ١٩ سال مسجدسلیمان لحظه بلحظه ان در ذهنم مى باشد. هر روز هر ساعت از ان سالها دم مغزم و قلبم حک شده. هزاران بار چشم هایم را بستم به امید اینکه این چهل سال فقط یک کابوس باشد وقتى چشم هائم را باز کردم ، متاسفانه المان بودم. راستى چى شد! چرا شد! چرا .
  مگر مسجدسلیمان چى داره! چرا من با گذشت چهل سال هنوز وقتى مى خواهم از خاطراتم بگویم، از مسجدسلیمان مى گویم. چرا بیدار نمى شوم و دوباره از همان زمان در مسجدسلیمان و پشت برج ادامه دهم! هزاران بار از خودم پرسیدم: چرا مسجدسلیمان و پشت برج و من انقدر بهم وابسطه هستیم! چهل سال براى فراموش کردن کافیست ولى نه براى فراموش کردن مسجدسلیمان و پشت برج. راستى مسجدسلیمان و پشت برج چى داشتن که ما اینقدر به إنّو وابسطه هستیم! ان مردم خوب و پاک مسجدسلیمان بود که اجازه فراموش کردن بما نمى دهد.
  وقتى که عکسهایى از مسجدسلیمان مى بینم، اشک مى ریزم. شاید بعضى ها بگویند: در المان و قلب اروپا باشى و دلت هواى مسجدسلیمان داشته باشد! همه ارزو داشته دارن المان باشن، پاسبورت المانى داشته باشن! شاید وقتى که همه انهارا از دست بدهى ، ارزش انها ا متوجه مى شى. من همانطور که حاظر نیستم یک زره خاک خشک مسجدسلیمان را با کل المان عِوَض کنم، حاظر نیستم یک لحظه از خاطرات مسجدسلیمانم را با این چهل سال المان عِوَض کنم. اروز مى کردم الان تو مسجدسلیمان، پشت برج بودم.
  من ان زمان هیچى نداشتم ولى همه چیز داشتم. حالا همه چیز دارم ولى هیچ چیز ندارم. متوجه مى شى! فکر کن چرا من حاظرم جاى خودم در المان را با تو در مسجدسلیمان عِوَض کنم. صداى دهل از دور خوش است، چون دهل تو خالى است.
  موفق باشین.
  سه‌شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۶ @ ۰۲:۱۵ ق.ظ

برچسب‌ها: یادداشت، همشهری


نوشته شده در تاریخ شنبه 28 مرداد 1396 توسط هوشنگ بهرامی

 

   با یاد و نام خدا 

   عکسی از مسحدسلیمان - پشت برج در فاصله ی نیم قرن  



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 تیر 1396 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  عکسی و خاطره ای  

  عکسی از دانشجو معلمان دانشسرای مقدماتی مسجدسلینمان  



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 خرداد 1396 توسط هوشنگ بهرامی

   با یاد و نام خدا 

   عکسی و خاطره ای 

  عکسی از چند نفر از دانشجو معلمان دانشسرای مقدماتی مسجدسلیمان. با سپاس از دوست خوبم جناب امیرصمیمی که این عکس را در اختیارم گذاشتند.

 

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 19 خرداد 1396 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از همکاران فرهنگی، دوست و همکار خوبم آقای  صفرامیربختیار  دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد امیر بختیار سالها در مدارس مختلف مسجدسلیمان به کار اشتغال داشتند. اولین آشنایی ما به سالهای آخر کارم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان برمی گردد که مسئولیت آموزش فنی و حرفه ای را برعهده داشتم و زنده یاد امیربختیار مدیریت هنرستان دارالفنون را عهده دار بودند. از مشخصه های این همکار خوب، صورت همیشه خندان و آمادگی برای انجام وظیفه بود که هیچگاه از یاد نمی برم.

   درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد آمرزش و مغفرت الهی و برای خانواده و یازماندگان، صبرو سلامتی آرزومندم.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 خرداد 1396 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

 حدود چهار سال پیش مطلبی را تحت عنوان شعر روی وبلاگم گذاشته بودم ودر آن یک دوبیتی از دبیر دانشمند و فرهیخته آقای سارنج نقل کرده بودم. همانجا ذکر کردم که شعر را کامل به یاد ندارم و...  بگذارید اصل مطلب را بگذارم که خود گویاتر از هر توضیحی است.

  اما علت اینکه مطلب را دوباره تکرار می کنم این است که دوستی با نام مهدی لطف کرده و مصراع اول شعر را برایم به صورت پیام روی وبلاگم گذاشتند و من هم بر خود واجب دانستم ابتدا به خاطراین که  یادی از دبیر خوبم آقای سارنج کرده و سپس به خاطر ادای دین به دوستی که این محبت را درحق من کردند و در انتها به خاطر امانتداری و ارائه ی صحیح مطلب، دوباره این مطلب را روی وبلاگم بگذارم با این تفاوت که این بار اصل شعر هم آورده ام. یکبار هم به کمک یکی از دوستان علاقمند به ادبیات تلاش کردم مصراعی هم وزن آن برایش درست کنیم که این کار را هم کردیم ولی واقعا خوشحالم که اصل شعر را برایم فرستاده اند.

  اما اصل مطلب .. 

  شعر

  از زمان کودکی به یاد دارم که همیشه به شعر وادبیات علاقه داشتم . دلیل این امر در ابتدا مرحوم پدرم بود که به علت علاقه به شاهنامه ی فردوسی، هر از گاهی از اشعار این کتاب بزرگ ابیاتی را می خواند و خود نیز در شعر دستی داشت و همیشه حالت چهره اش را زمانی که این دو بیت شعر  شاهنامه را می خواند به یاد دارم  که :

    بسی رنج بردم در این سال سی      عجم زنده کردم بدین پارسی

    نـمیرم ازاین پس که من زنده ام       کـه تخـم سخن را پراکنده ام

  سپس آقای ناظریان دبیر ادبیات ما در سال اول دبیرستان که با لهجه ی شیرین اصفهانی مرا به این سو جلب کرد و آقای سارنج دبیر ادبیات دانشسرای مقدماتی که بیشترین تاثیر را در علاقه ی من به ادبیات داشتند که هیچگاه کلاسهایشان را از یاد نخواهم برد . یادم می آید روزی سر کلاس درس،  یک دوبیتی خواندند که مصراع اول آن را نتوانستم به خاطربسپارم و هنوز هم آن را نمی دانم . این دوبیتی ناقص را می نویسم شاید یکی از خوانندگان مطلب،  مصراع اول را یادآوری کند و یا از قضای اتفاق آقای سارنج خودشان  این متن را بخواند و به دانش آموز کند ذهنشان محبت کرده و آن را کامل کنند :

       ---------------- مصراع اول ------          صد دختر گلچهره ، بمالند تنش را

       مزدور که نعمت ده داراست چو میرد         صدروز کسی نیست که دوزد کفنش را 

  زمانی که ما درس می خواندیم  در کتب فارسی ابتدایی متون ادبی زیادی چاپ می شد که برای آن دوران سنی واقعا سنگین بود  برای مثال داستان بهرام و کنیزک از جامی و داستان اکوان دیو از شاهنامه ( به خط نستعلیق) . شاید باور نکنید که حتی در حفظ و ازبرکردن  اشعار گاهی باهم مسایقه هم می گذاشتیم .

  اولین بار که شعر نو را شنیدم به سالهای ابتدای متوسطه در دبیرستان سینا برمی گردد و شعر اروند رود که در برخی جشنها توسط یکی از علاقمندان دکلمه می شد و سپس در دانشسرا که یکی از دوستان بیشتر شعرهای   کتیبه  و  زمستان از  مهدی اخوان ثالث ( م.امید )  را دکلمه می کرد و به همین سبب من بیشتر به اشعار این شاعر اندیشمند علاقمند شدم .

  اولین سال خدمتم در پایه ی پنجم دبستان ( ششم بهمن سابق )  دکتر شریعتی فعلی مشغول کار شدم و در آن زمان شعر آرش کمانگیر  یکی از دروس فارسی بود که مانند بقیه ی اشعاربا خط نستعلیق  چاپ شده بود . بعد از اتمام تدریس این شعر،  خواستم که آن را برای بچه ها بخوانم . آن چنان در این شعر غرق شده بودم  که وقتی ابیات آخر آن را خواندم که :

تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون

به دیگر نیمروزی از پس آن روز

نشسته بر تناور ساق گردویی فرودیدند و

آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند .

  به دانش آموزان نگاه کردم و دیدم که همه، نه به علت فهمیدن موضوع شعر بلکه به خاطر حالت من، با حالی عجیب  نگاهم می کردند . این علاقه به شعر در من باقی مانده است و امروزه هم، نه به شدت دوران نوجوانی و جوانی، هنوز به شعر علاقه دارم البته از اشعار شاعران شعر نو بیشتر به آثار زنده یاد مهدی اخوان ثالث  علاقمند هستم. به همین علت تصمیم دارم هراز گاهی یکی از اشعار این شاعر گرامی را برای شما در وبلاگ بیاورم .

  علاوه بر شعر نو، از اشعار شعرای قدیم و جدید، شاعرانی از گذشته  و دوران معاصر هم استفاده خواهم کرد و برای ادای دین به شاعرانی که به زبان محلی شعر می گویند،  به آثار این عزیزان هم  خواهم پرداخت .

  در اینجا به عنوان شروع کار و نیز حسن ختام این مطلب،  قسمت پایانی یکی از  اشعار  مهدی اخوان ثالث ( م . امید )  به نام   نطفه ی یک قهرمان باتوست  را نقل می کنم. این شعر از مجموعه ی اشعار م . امید  است که  در سال 1346 وقتی در حبس بوده، سروده است. شعر، داستان زندگی  زنی  است از اهالی کرمانشاه که چند ماهه  باردار بوده  و با مادر شوهر  به ملاقات شوهرزندانیش در زندان قصر می آید، در حالیکه اطلاع ندارد  همسرش را چند روز قبل اعدام کرده اند:

دخترم ! ای دختر کرد،  ای گرانمایه

یادگار آن شهید،  آن پهلوان با توست .

قصر شیرین جوانی،  ای بهین تندیسه ی جان دار زیبایی

بیستون غیرت کرمانشهان با توست .

قدر بشناس و گرامی دار،  دخترجان

نطفه ی یک قهرمان با توست .

---------------------------------

  چند روز قبل پس از حدود 44 سال، توانستم با آقای سارنج، این دبیر ادبیات سالهای دور، سالهای درس و مشق، ارتباط پیدا کنم. نمی دانید وقتی برای اولین بار به پیامم جواب داد، چه ذوق وصف ناشدنی در من به وجود آمد. باز هم با همان سادگی همان دوران، جواب پیامم را دادند و مختصری درباره ی مصراع اول دوبیتی فوق.

بگذارید پیامشان را به قلم  شیوای خودشان بیاورم :

آقای هوشنگ بهرامی نازنین با درود. یاد آوری شما، مرا باز در باغ یاد، گذشته ها به گردش واداشت. چه سرای دل انگیزی بود. بوی خو ش یادگیری با انسانهایی که در معصو میت پاکتر از شبنم، یا شمایلهای قاب شده از تصاویر کرانه های علقمه، بر دیواره های دودزده ی سقاخانه های باورمندی. چه زود؛ دست به باهو شدیم. .... یادم می آید سراینده اش هم، دستش از دنیا ی زنده بودن کوتاه شد.  ژاله ی اصفهانی . " دارا چو شود خسته ز اندوه، سواری ؛ صد دختر گلچهره بمالند تنش را.  مزدور که نعمت ده دارا ست چو میرد  صد روز کسی نیست که دوزد کفنش را  "  آری برادر . مزدور در معنی کارگر است که ما معلمان هم از آن طبقه بودیم. اکنون به افتخار خودت سخنی از خودم را بشنو. با هوشنگ
-------------
گر چه من پیرم و دلگیرم و اندوه زده ؛
روزها می آیند. همه شب، هر چه بلند ،
می گذرد. چون سایه که دود ، در پی ما گاه هم ، پیشتر و پیشتر از هر چه سریع. ای دلافروز، وفادار، به عهد بر تو سلام؛ به بلندای دماوند و سهند. از کران تا به کران، ایران. هوشنگ، سارنج 



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 16 خرداد 1396 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  این عکسها را قبلا روی وبلاگ گذاشته بودم ولی به علت اعتراض همشهری خوبم آقای نظریان مجددا روی وبلاگ گذاشته تا ادای امانت کرده باشم. ایشان عکسهای دیگری هم فرستادند که کیفیت لازم را نداشتند. امیدوارم بتوانم آنها را اسکن کرده و با کیفیت خوب در وبلاگ قرار دهم. اینگونه عکسها بخشی ار تاریخ حمل و نقل در مسجدسلیمان هستند. 

    



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 خرداد 1396 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  امروز پنجم خردادماه، سالروز به نفت رسیدن چاه شماره ی یک مسجدسلیمان است. به همین دلیل این مطلب درباره ی چاه شماره ی یک را که سال 1386 روی وبلاگ گذاشته بودم، مجددا روی وبلاگ می گذارم. 

 

  چاه شماره یک مسجدسلیمان

  تاریخچه

  در مورد این مسئله که در ایران  نفت از چه زمانی شناخته شده یا مورد استفاده قرار گرفته است،  اختلاف نظر وجود دارد. بعضی از باستانشناسان عقیده دارند آتش مـقــدس آتشکده ی آذرگشسب در زمان ساسانیان که دائما روشن بوده، در حقیقت از منـابـع زیـرزمـیـنـی تــامین می شده است و علت تداوم این آتش هم همان منابع زیرزمینی بوده است. بـنا به گفته ی افراد قدیمی و کهنسال، قبل از اکتشاف و حفر چاه در مسجدسلیمان که در آن زمان محل عبور عشایر بوده و در محله دره خرسان که اخیرا به علت نشت مواد نفتی تخلیه شده، نفت خام به صورت مایع سیاه ، بدبو و غلیظی در گودال ها و زمینـهای ناهـمـوار از زمین می جوشیده  است . اروپاییان و  به ویژه  انگلیسیها که به وجود نفت پی برده و از استخراج نفت در پنسیلوانیا اطلاع داشتند، به وجود آن در منطقه فعلی مسجدسلیمان پی برده ودر صدد استخراج و بهره برداری برآمدند. لازم به ذکـر است  که  ابـتـدا این امر در کرمانشاه اتفاق افتاده و فعالیتهایی هم صورت گرفته بوده است از جمله حفر چاه در منطقه ی  مامازن کرمانشاه که البته به نفت نرسیده بود.

  به هر صورت امتیاز بهره برداری نفت به یک مهندس انگلیسی  به نام  ویلیام ناکس دارسی  واگذار شد. فعالیتها و اقدامات دارسی بعد از چندین مرحله عدم موفقیت سرانجام به نتیجه رسید. حفاری چاه شماره یک در تاریخ  ۲۳  ژانویه  ۱۹۰۸ مـیـلادی برابر با سوم بـهمن ماه ۱۲۸۶ شمسی آغاز و در تاریخ ۲۶ ماه مه  ۱۹۰۸ میلادی برابر با پنجم  خـرداد ۱۲۸۷ شمسی ساعت ۴ بامداد  در عمق۳۶۰ متری به نفت رسید. تولید روزانه آن ۸۰۰۰  گالن برابر ۳۶۰۰۰ لیتر بوده است. به این ترتیب اولین چاه نفت در ایران به بهره بـرداری رسید  و حـیـات سیـاسـی، اقـتـصـادی و اجتماعی جدیدی آغـاز و کشورمان وارد دوران تازه ای گـردید. پس از آن چاهها یکی پس از دیگری حفر و مورد بهره برداری قرار گرفت. مـجـمـوع چـاهـهـای حـفــاری شده  در مسجدسلیمان به ۳۱۶ حلقه می رسد.

  وجود  نفت و منابع  نفتی  سبب ایجاد کار و حرفه در این شهر شد ودر نتیجه مردم اقصی  نـقاط ایران که بر خلاف امروز اکثرا  فاقد شغل و حرفه ی ثابتی بودند، به این شهر هجوم آورده  و مشغول کار شدند به همین علت به هر جای این کشور که بروید یا از کارکنان قدیمی شرکت نفت و  یا از فرزندان آنها را می بینید. خالی از لطف نیست که در ایـنـجا گوشه ای از خاطرات یکی از نیروهای انگلیسی را بخوانیم  . او بعد از فوران چاه می نویسد : (  نفت  از چاه با  فشار زیـادی فـوران کـرد ایـن صحـنـه موجـب شادی حـفـاران و کارگران شد که شروع به رقصیدن دور دکل کردند و از خود صداهای عجیب و غـریب در می آوردند- احـتـمـالا گـالـه می  زدند چون کارگران محلی، بـخـتـیـاری بوده و با گاله زدن ابـراز شادمانی می کردنـد - و هـلهله میکردند ) .انگلیسیها همیشه با احترام از چاه شماره یک یاد کرده و می کنند  چون  اولا  بـه  کار  خود ارج می گذارند و دومـا خوب می دانـنـد نفـت این چاه و این منطقه، چـه خـدمت بزرگی به امپراطوری بریتانیا کرده است. متاسفانه مانند دیگر کشورهای جهان سوم، مـردم مــنطقـه از مـواهـب این  نعمت الهی  بی بهره بودند وآنچه هم به آنها می رسید در حقیقت  نـوعـی صدقه بود. برای مثال :  از  گازی  که  از  منطقه ی  نفت سفید  بـرای کار پالایشگاه  بی بیان  انـتـقال داده می شد حدود  یک چهارم  آن را برای مصارف شخصی کارکنان معمولا  عـالیرتبه اختصاص داده بودند و در محدوده ی  مناطق کارگری نشین یا منازل معروف به بیست فوتی  در هـر منطقه با آجـرهای نسوز یک اجـاق بزرگ می ساختند و روی آن یک صفحه ی چد نی قـرار می دادند -  بخارهای   قــدیمی عـمـومی که افـراد مسن کاملا به یاد دارند - که علاوه بر کارگران و خانواده هایشان  بقیه نیز  استفاده می کردند. البته بعد از سال ۱۳۳۲  در منازل جدیدی   که برای کارگران ساخته شد از گاز برای مصارف خانگی استفاده  می شد. از این گذشته  در بعضی مناطق که منازل کارگری نبود، گودال هایی حفر کرده وهر از گاهی مـقداری  مازوت یا نفت سیاه در آن می ریختند ( شاید ازروی خیرخواهی و یا برای تمسخر). معـمولا زنان برای جمع آوری نفت به این گودال ها هـجوم می آوردند و هـرکدام سعی داشتند نفت بیشتری را در بشکه  یا ظروف دیگر جمع آوری کنند و در انتها علاوه بر مصرف خودشان هر بشکه را معمولا در اوج قیمت،  به یک تـومـان بفروشند ( سال 1346 ش ) وحال  آنـکه، بیش از همان  مبلغ  را  باید مواد شوینده مصرف می کردند  تا  خود را  تـمـیـز کنند ( البته اگر امکاناتی برای نظافت داشتند )  که  این هم از برکات زندگی در کنار منابع نفت و گاز بود. من خود شاهد  بسیاری  از این  موارد  بوده ام و باور کنید در بعضی مواقع برخورد و دعوای زنانه  بر سر مقدار نفت بیشتر، سبب شده بـود که همدیگر را درون  نفت  سیاه  حسابی  مشت ومال  بدهند واز پـاره کـردن  لـبـاس و حرفهای  نامربوطی که به هم می زدند چیزی نگویم بهتر است .

اینجا بود که شاعر محلی گفته است :

             سرنفت جـاونـد مه تـکـه زنـم تش        تو بگو مو به چنس دل بکنم خش

             واخوتون غیرت کنین  دیو  درارین         زی همه نفت ،  طلا  هونه  ورارین

  از مسئله دور افتادیم . بعد از اتمام نفت چاه مذکور، دکـل و تمام وسایـل آن به همان شکل باقی گذاشته  شد تا مکانی  برای  بازدید کنندگان  باشد  و  اخیرا هـم در فهرست آثار مـلی به ثبت رسیده است.  طی یـکـی دوسال گـذشته قــرار شد  ایـن  محــل به  مـوزه ی نفت  تبدیل شود و  اقداماتی هم صورت گرفته است. البته منابع  نفتی مسجدسلیمان هـنـوز نفت دارند و بعضی هم مورد بهره بـرداری قـرار گرفته اند ولی نفت بقیه به شکلی  است کــه استخراجشان هزینه ای بیش از تولید دارد واز نظر اقتصادی مقرون به صرفه نیست .

  آنچه به عنوان یک سوال همیشه در ذهنم باقی مانده این است که چرا کسی به خود  اجازه  نـمـی داد  بـپـرسد درحالـیکه ایـرانـیـان صاحبان اصلی ایـن منـابع هستند، عده ی معدودی که   معمولا خارجی  هم  بودند  بـاید در باره ی آن تصمیم بگیرند و به مردم امـرونهی کنند و دیگر ایـنـکه چرا در شروع کار که مسجدسلیمان جاده ای نداشت مسئولین بـرای  دیدن آن با رنج و مشقت به اینجا می آمدند ولی حالا ایـنـگونه متروک  و  مهجور مانده است؟

  سه ماه دیگر صد سال می شود که دکل چاه شماره یک نصب و مشغول  کار شده است. در  این مدت تنها نوزادی بوده که در گوشش اذان نگفته اند  ولی  بیش از  همه  صدای  اذان را شنیده است. اقـتـدار انگلیسیها،  ماجرای سی تیر،  کودتای 28 مرداد، اجـحـافاتی که در حق مردم می شد، ریخت و پاشهای مسئولین وقت شرکت نفت،  انـقـلاب اسلامی،  بمبارانهای هوایی وموشکهای عراقی و به عبارتی  تمام وقایعی که در این مکان روی داده را دیده است اما هنوزهم ایستاده و به ماهم درس ایستادگی  در برابر ناملایمات را می دهد.

  در خاتمه لازم است  از  افـرادی  یاد  کنیم  که درابتدای راه در صنعت نفت فعالیت کـرده و با آن مشکلات و کمبودها  توانستند کار را به سرانجام برسانند. از آنجا که احتمالا دیگر در بین  ما نیستند به روحشان درود می فرستیم و یادشان را گرامی می داریم .    



نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1396 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  عکسی از استخرقدیمی نفتون 

  

  با تشکر از دوست و همشهری خوبم آقای نظریان که این عکس را در اختیارم گذاشتند



نوشته شده در تاریخ جمعه 5 خرداد 1396 توسط هوشنگ بهرامی

 

                 با یاد ونام خدا

 

 

 

 

  ای خدا آگاهی از احوال ما

  نیک ونیکوتر بگردان حال ما

  سال نو شد، رحمتت افزون نما

  خوش بگردان روز و ماه وسال ما

  فرارسیدن بهار، نو شدن سال، تحول طبیعت و عید سعید نوروز را به همه ی همکاران فرهنگی بخصوص همکارانم درآموزش و پرورش مسجدسلیمان و همکاران بازنشسته تبریک می گویم. برای همه ی عزیزان سالی سراسر سلامتی آرزومندم و امیدوارم در پناه حق شادکام و بهروز باشید.

  آرزو کنیم خداوند به همه ی بیماران خصوصا همکاران بیمارمان شفای عاجل عنایت فرملید.

 جا دارد در این ابتدای سال جدید یادی هم از همکارانی بکنیم که دیگر در میان ما نیستند. زنده یادان حیدرقلی کاوش، جعفرقلی زالی کاهکش، غلامحسین برون، یدالله بابادی، سید منصورصالحی و ...... ، و برایشان مغفرت الهی را آرزو کنیم.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 اسفند 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  در رثای پدر

  نوزدهم اسفند سالروز درگذشت پدرم است واقعه ای که هنوز هم نتوانسته ام فراموش کنم. نمی گویم پدر برایم چه کرد چرا که مانند همه ی پدران بیش از توانش برای خانواده تلاش کرد. در این سالروز وفاتش تنها می گویم پدر ای کاش درکنارت بودم، ای کاش باعث رنجشت نمی شدم، ای کاش و ای کاش و ..... .  

 

  به یاد همه ی پدران خفته در خاک فاتحه ای بخوانیم.

برچسب‌ها: پدر، یاد، سالروز


نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  بدون شرح 

  این تصویر را نمی دانم از کجا گرفته ام یا چه کسی برایم فرستاده است. به دلم نشست و روی وبلاگ گذاشتم. امید که صاحب آن برمن ببخشد.  

برچسب‌ها: عکس، خاطرات، پدر، مادر


نوشته شده در تاریخ شنبه 29 آبان 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از همکاران فرهنگی، دوست و همکار خوبم آقای غلامحسین برون دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد غلامحسین برون سالها در مدارس مختلف مسجدسلیمان به کار اشتغال داشتند. اولین بار به عنوان یک معلم در کلاسهای آموزش ضمن خدمت ریاضی که ایشان مدرس کلاس بودند شرکت کردم. بعدها خودم به عنوان مدرس مرکزآموزش ضمن خدمت، افتحار این را داشتم که در کنار این بزرگوار کار کنم. در سال 1375 که به مدت یکسال معاون دانشسرای تربیت معلم مسجدسلیمان بودم نیز در کنار ایشان کار می کردم.

  درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد آمرزش و مغفرت الهی و برای خانواده و یازماندگان، صبرو سلامتی آرزومندم.



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

   سال تحصیلی جدید مبارک 

  

 

 

  سال تحصیلی جدید را به همه ی دست اندرکاران آموزش و پرورش، همکارانم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان و خصوصا به همکاران بازنشسته تبریک می گویم. 

  یادی هم بکنیم از همکاران بازنشسته که به جبر زمان و جرم بازنشستگی، از خاطره ها رفته اند همچون آقایان  موسی پور، فرهادیان و... ، و نیز کسانی که دیگر در بین مانیستند زنده یادان حیدرقلی کاوش، زالی کاهکش، مطلق، ارزانی، یدالله بابادی و ... .  



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 شهریور 1395 توسط هوشنگ بهرامی
   1      2      3      4      5      ...      21    >>

 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  

  • بک لینک
  • راسو
  • ضایعات