X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

مـسـجـدسـلـیـمـان
 
عکسهایی از مسجدسلیمان، شهر اولین های شیرین و تلخ

با یاد و نام خدا

این آدرس وبلاگهای من است 

WWW.MI-S.BLOGFA.COM

WWW.MI-S.BLOGSKY.COM

WWW.MISEMAN.MIHANBLOG.COM



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 10 تیر 1394 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  بدون شرح 

  این تصویر را نمی دانم از کجا گرفته ام یا چه کسی برایم فرستاده است. به دلم نشست و روی وبلاگ گذاشتم. امید که صاحب آن برمن ببخشد.  

برچسب‌ها: عکس، خاطرات، پدر، مادر


نوشته شده در تاریخ شنبه 29 آبان 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از همکاران فرهنگی، دوست و همکار خوبم آقای غلامحسین برون دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد غلامحسین برون سالها در مدارس مختلف مسجدسلیمان به کار اشتغال داشتند. اولین بار به عنوان یک معلم در کلاسهای آموزش ضمن خدمت ریاضی که ایشان مدرس کلاس بودند شرکت کردم. بعدها خودم به عنوان مدرس مرکزآموزش ضمن خدمت، افتحار این را داشتم که در کنار این بزرگوار کار کنم. در سال 1375 که به مدت یکسال معاون دانشسرای تربیت معلم مسجدسلیمان بودم نیز در کنار ایشان کار می کردم.

  درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد آمرزش و مغفرت الهی و برای خانواده و یازماندگان، صبرو سلامتی آرزومندم.



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 20 آبان 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

   سال تحصیلی جدید مبارک 

  

 

 

  سال تحصیلی جدید را به همه ی دست اندرکاران آموزش و پرورش، همکارانم در آموزش و پرورش مسجدسلیمان و خصوصا به همکاران بازنشسته تبریک می گویم. 

  یادی هم بکنیم از همکاران بازنشسته که به جبر زمان و جرم بازنشستگی، از خاطره ها رفته اند همچون آقایان  موسی پور، فرهادیان و... ، و نیز کسانی که دیگر در بین مانیستند زنده یادان حیدرقلی کاوش، زالی کاهکش، مطلق، ارزانی، یدالله بابادی و ... .  



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 شهریور 1395 توسط هوشنگ بهرامی

   با یاد و نام خدا 

   عکسی از مسجدسلیمان - سینمای تابستانی نفتون

 

 

  این عکس از من نیست و یادم نمی آید چه کسی آنرا برایم فرستاده است. به هر حال از صاحب عکس که آن را گرفته عذرخواهی می کنم اگر به اصطلاح کپی رایت را رعایت نکرده ام. باور کنید اگر پیام بدهد و از من بخواهد، این پست را هم حذف خواهم کرد. 

  این عکس را به یاد گذشته روی وبلاگم گذاشته ام، به یاد روزهایی که پیاده از مسیر مال شنبه .پانسیون خیام پیاده به نفتوتن رفته و برمی گتیم تا فیلمی را تماشا کنیم. بادش بخیر 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 31 شهریور 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  خاطراتی شیرین و تلخ از مسجدسلیمان

  تابستان و کارکردن ما

  این بخش از خاطرات شیرین وتلخ از مسجدسلیمان را قبلا روی وبلاگ نگذاشته بودم و حقیقتش را بخواهید زیاد هم تمایلی به این کار نداشتم ولی بالاخره تصمیم گرفتم این کار را بکنم.

  تابستان که می شد، بعضی از بچه ها که معمولا بزرگتر از بقیه بودند، برای تامین مخارج زندگی کار می کردند، عده ای شیرینی فروشی، بعضی بستنی فروشی، تعدادی وردست بنا  و برخی هم  سرتاسری می فروختند ( فروش سرتاسری و جرزدن بچه ها هم داستان خودش را داشت ).

  یادم می آید بعداز اعلام نتایج و تعطیل شدن دبیرستانها، پسر همسایه مان طبق روال هر سال تصمیم داشت کار کند و از آنجا که کار کارخانه ی تانک سازی تلخاب تازه آغاز شده بود، می خواست در آنجا کار کند. من هم به سرم زد که کار کنم. مرحوم پدرم ابتدا راضی نبود ولی به هرحال قانعش کردم و یک روز صبح با پسر همسایه به سمت تلخاب راه افتادیم. دردسر برخورد بچه های ریل ویل (محله ی ریل وی ) را به جان خریدیم و پس از گذشتن از چیت شویی و ریل ویل و عبور از کنار مخزن آب بالای محله ی تلخاب که هنوز هم هست، به محل احداث کارخانه رسیدیم. قبلا یکبار به همراه مرحوم داییم برای تماشای مسابقات اسب دوانی به آنجا رفته بودم ولی حالا شرایط فرق می کرد. کارگران مشغول کار بودند و با کمال بی توجهی به مسائل امنیت کاری، بخشی از محوطه را هم با مواد منفجره، منفجر کردند. به هرحال خودمان را به سرکارگر رساندیم و از او تقاضای کار کردیم. او که آدم خبره ای بود با همان نگاه اول فهمید که من اهل کار نیستم ولی از پسرهمسایه خواست که فردا صبح سرکار حاضر شود. راستش را بخواهید سختی مسیررفت و آمد و وضعیت کارگرانی که در گرما کار می کردند، از همان ابتدا مرا از کارکردن ترساند و خوشحال هم شدم که سرکارگر نپذیرفت. از صبح روز بعد هم همسفرم ظرف غذا به دست، رفت و مشغول کار شد.

  برای برگشتن تصمیم گرفتیم که از داخل محله ی تلخاب برگردیم. تا آن زمان هنوز تلخاب در اختیار شرکت نفت بود. خانه های پیش ساخته با حیاط های بزرگ و مشجر که نشان از آب دائم و 24 ساعته می داد ( مقدار آبی که به خاطر وضعیت اکثریت مناطق مسجدسلیمان، حتی درذهن ما هم نمی گنجید )، باغچه های گلکاری شده که نشان می داد باغبانها مرتبا آنها را مراقبت و محافظت می کنند، خودروهای شیک درون حیاط ها، محوطه ی تمیز و بدون آشعال و زباله و.... ، گویی وارد دنیای دیگری شده بودیم. در اثنای راه گذرمان از کنار استخر تلخاب بود که گروهی زن و دختر که اکثرا خارجی بودند ( البته احتمالا از اعضای خانواده ی کارکنان عالیرتبه ی ایرانی شرکت نقت هم در بین آنان بودند)، با لباس محصوص شنا ( مایوهای یک و دو تکه ) در استخر شنا می کردند عده ای از آنها هم همان لباس را بیرون آورده و در حالیکه دمر روی کاشی های کنار استخر دراز کشیده بودند، حمام آفتاب می گرفتند تا برنزه شوند. بخشهایی از بدن آنها که زیر لباس برنزه نشده بود، کاملا به چشم می آمد.

  جدی می گویم برخی از آنها از اینکه می دیدند رهگذرانی جون ما ندید بدیدها ( که حق هم داشتیم ) با دهانی باز و چشمانی از تعجب و لذت گشاد شده آنها را نگاه می کنیم، حالت سکسی تری به خود گرفته و به خوبی هم می دانستند که با این کار خود، چه بلایی برسر اعصاب ما می آورند.

  یادم می آید یکی از آنها در حالیکه دمر روی کاشی های کنار استخر دراز کشیده و حمام آفتاب می گرفت، با لبخند ملیحی به ما نگاه می کرد ودر همان حال پاهایش را تکان می داد و می لرزاند، لرزشی لذت بخش که حتی بعد از گذشت سالیان دراز هموز نتوانسته ام از خاطر ببرم. نمی دانم چه مدت در این حالت بیهوشی بودیم که با اهن و تلپ نگهبانان شرکت نفت، به خود آمده و از آنجا دور شدیم.   

  در طول عمرم مسافرتهایی رفتم حتی به خارج از کشور و مناطق زیاد و مناظر زیبایی را دیدم ولی باور کنید هیچگاه دنیا را به زیبایی آن روز گرم تابستان دهه ی 1350 در کنار استخر تلخاب مسجدسلیمان، ندیدم.



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 16 شهریور 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  عکسی از مسجدسلیمان - ساختمان قدیمی دبستان پاسدار  



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد ونام خدا

  پیامی از یک همکار و همشهری

  یکی از همشهریها پس از دیدن عکسهای دبستان سعدی، پیام زیر را گذاشتند که عین آن را آورده ام. باور کنید از اینکه کار من سبب رضایت خاطر یکی از همکاران شده، بسیار خوشحالم. کاش این دوست عزیز آدرسی از خودشان می دادند تا با ایشان ارتباطی داشته باشم. به هرحال خوشحالم وبرای این همکار و همشهری خوبم آرزوی سلامتی و شادکامی دارم. 

  جمعه ۲۲ مرداد۱۳۹۵ ساعت: 15:0

  نمیدونین چقدر ازدیدن عکسهای دبستان سعدی خوشحال شدم ،نمیدونین چقدرازشوق اشک ریختم،نمیدونین چقدرشبا رویای این دبستان وخاطراتش منو سرگرم میکنه،نمیدونین که عشق به این مدرسه ومعلمای خوب اون منو معلم کرد وحالاکه بازنشسته شدم آرزودارم زمان به عقب برگرده ومن یه باردیگه دانش آموز این مدرسه بشم......انشاالله هرآرزویی دارین برآورده بشه



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  عکسهایی از مسجدسلیمان - دبستان 12 فروردین   

  

 

 

 

 

  دو عکس آخر با فاصله ی زمانی تقریبا نیم قرن گرفته شده اند. عکس ماقبل آخر حدود سال 1340 و عکس آخر را خودم سال 1389 گرفتم. یک مقایسه ی ساده نشان می دهد که این ساختمان حتی اگر همان سال 1340 ساخته شده باشد، 50 سال است که استفاده می شود. شاید یک رکورد باشد ولی به مسئله ی ایمنی ساختمان هم باید توجه کرد.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 مرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

   با یاد ونام خدا 

  یکی از همشهریان عزیز پیامی روی وبلاگ گذاشتند که عین پیامشان را در اینجا می آورم: 

  (سلام معلمان زیادی در مسجد سلیمان زحمت کشیدن لطف کنین عکس های ببیشتری از معلمان قدیم و کسانیکه در اداره کار می کردن بزارین ).  

  در جواب این دوست عزیز باید عرض کنم که اگر عکسی از همکاران داشته باشم، خصوصا همکاران قدیمی، با اجازه ی خودشان روی وبلاگ خواهم گذاشت. امیدوارم اگر عکسی دارید برایم بفرستید تا از آن استفاده کنم. 

  ایمیل من هم این است :  torkdez@gmail.com



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 21 مرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از همکاران فرهنگی، دوست و همکار خوبم سید منصور صالحی دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد سید منصور صالحی سالها در مدارس مختلف مسجدسلیمان به کار اشتغال داشتند. اولین بار در سال 1371 که مدیریت دبیرستان بزرگسالان حضرت رسول (ص) مسجدسلیمان  به من واگذار شد، محل دبیرستان در مدرسه ی راهنمایی انقلاب بود و سید منصور در آن زمان سرایداری این آموزشگاه را به عهده داشتند. در آن زمان و بعد از آنکه من هم از آنجا رفتم، ایشان با دیگر مدیران آموزشگاه همکاری خوبی داشتند و هیچگاه صورت همیشه بشاش و تلاش زیاد این دوست خوب را فراموش نخواهم کرد. این برادر خوب در حادثه ی رانندگی به شدت آسیب دیده و چتد روز قبل در بیمارستان طالقانی اهواز، فوت کردند.

  درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد آمرزش و مغفرت الهی و برای خانواده و یازماندگان، صبرو سلامتی آرزومندم.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 11 مرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  عکسهایی از دبستان سعدی مسجدسلیمان 

  دبستان سعدی در محله ی پشت برج مسجدسلیمان از مدارس قدیمی این شهر است. از مدیران قدیمی این دبستان می توانم از برادر خوبم آقای حاجت شجاع خو یاد کنم. متاسفانه این دبستان قدیمی تعطیل شده و به وضعیتی درآمده که خود شما در تصاویر می توانید ببینید.   

 

  

 

 

 



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 31 تیر 1395 توسط هوشنگ بهرامی

   با یاد و نام خدا 

   عکسی از مسجدسلیمان 

   این عکس را 14 شهریور 1394 روی وبلاگ گذاشته بودم. امروز یکی از همشهریان خوبم به نام آقای نظریان با من تماس گرفتند و گفتند که این ساختمان در اختیار مستوفی زاده مسئول گاراژ شرکت نفت یا به قول امروزی ها، ترابری شرکت نفت مسجدسلیمان قرار داشت. من هم مطلبم را اصلاح کرده و از ایشان هم به خاطر یادآوریشان تشکر می کنم. 

  

عکسی از بنگله ی فدیمیدر مسیرجاده ی فرودگاه قدیمی مسجدسلیمان 



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 22 تیر 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  یک عکس 

  سلام دوستان عزیز این عکس را دوستی در اختیار من گذاشت و پرسید: این سینمای تابستانی در کدام شهر قراردارد؟ من نتوانستم تشحیص دهم. امیدوارم دوستانی که اطلاعی در مورد محل این سینما دارند به من هم بگویمد. بی نهایت ممنون خواهم شد 



نوشته شده در تاریخ جمعه 11 تیر 1395 توسط هوشنگ بهرامی

   با یاد و نام خدا 

   عکسی و خاطره ای 

 

 

 

  سال قبل در محل دبستان غیردولتی که مشغول کار هستم، با آقای گرامی که از همشهریهایم هستند آشنا شدم.ایشان فرزند زنده یاد گرامی از مدیران قدیمی مدارس مسجدسلیمان هستند. مرحوم گرامی اولین مدیری بودند که من در ابتدای استخدامم با ایشان کار کردم و به جرات می گویم پس از دبیران خوب دانشسرای مقدماتی، بیشترین چیزهایی را که در زندگ ی شغلیم نیاز داشتم، از این بزرگوار یاد گرفتم.

  یادم می آید در ابتدای مهرماه 1352 و پس از انجام آزمایشات پزشکی به دایره ی آموزش ابتدایی اداره ی آموزش و پرورش مسجدسلیمان معرفی شدیم. روز پنجشنبه پنچم مهرماه 1352 حدود ساعت یازده صبح ابلاغ مرا برای دبستان دکتر شریعتی ( ششم بهمن سابق ) در محله ی چهاربیشه به دستم دادند و تاکید پشت تاکید که حتما امروز به دبستان تحویل دهیم. من هم با شوق زیاد وکمی دلهره به آنجا رفتم.

  در بدو ورودم به آقایی برخوردم و از ایشان محل دفتر دبستان را پرسیدم که از من پرسیدند: چه کار دارید؟ ابلاغم را به ایشان نشان دادم و دیدم با رویی گشاده جواب دادند: من گرامی هستم، مدیر مدرسه و سپس ابلاغم را به همکار دیگری دادند تا در دفتر اندیکاتور ثبت و شروع به کار مرا به اداره اعلام نمایند. همکار دوم که بعدها نامشان را انستم، آقای درعلی زاده بودند که فکرکنم فوت کرده اند خدایشان بیامرزد. سرایدار مدرسه هم مرحوم کریم کاهکش بودند که هیچ وقت کری هایی که با همکاران خصوصا مرحوم خیری داشتند، فراموش نمی کنم.

  خلاصه مرحوم گرامی به من گفتند امروز پنجشنبه است و شما روز شنبه صبح که نوبت سازمان پسر است به مدرسه تشریف بیاورید. در آن زمان مدارس دو سازمانه و معمولا هفته ی اول دخترها نوبت صبح بودند.

  روز شنبه هفتم مهرماه که اتفاقا روزتولدم هم بود، با شوق، دلهره و کمی هم خجالت به مدرسه مراجعه کردم. مرحوم گرامی ضمن معرفی من به دیگر همکاران پرسیدند: چه کلاسی دوست داری تدریس کنی؟ من هم جواب دادم: پنجم. ایشان هم با خوشرویی جواب دادند اتفاقا ما هم معلم پنجم نیاز داریم. سپس دانش آموزان پایه ی پنجم را به اصطلاح کلاس بندی کرده و کلاس پنجم ب را به من دادند. دیگر همکاران پایه ی پنجم زنده یاد گودرز خیری و آقای علیزاده بودند. همکاران پایه های دیگر را هم به تدریج شناختم، آقای هوشنگ بابادی شوراب که به تازگی از شهرکرد منتقل شده و اتقاقا ساکن محله ی بازار چشنه علی یعنی هم محله ی من بودند، آقای قاسمی ( بهفر ) زنده یاد قرامرز علی محمد گوشه، آقای آذری، آقای هفشیجانی و بقیه را متاسفانه به خاطر نمی آورم و چند نفر همکار زن هم داشتیم که از بردن نامشان معذورم. معاونین هم مرحوم زالی کاهکش و آقای ایسوند بودند.

  کار درکنار مدیری همچون زنده یاد گرامی سبب شد تجربیات زیادی خصوصا در ارتباطات اجتماعی و کاری کسب کنم که ترکیب این تجربیات با آنچه در دانشسرا از دبیران خوبم فرا گرفته بودم سبب شد در کارم موفقیتی به دست آورم. باور کنید کار با آموزگار تازه کار نیاز به تجربه ای دارد که این بزرگمرد داشتند و این ارتباط سبب شد که خیلی زود با جو مدرسه و کار خو بگیرم.

  برای زنده یاد گرامی مغفرت الهی و برای بازماندگانشان سلامتی آرزو دارم.



نوشته شده در تاریخ جمعه 28 خرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  عکسهایی از مسجدسلیمان - دبستان سرباز 

   

  

  یاد روزهایی که با همکاران در این مدرسه جمع شده و مسابقات تنیس روی میز برگزار می کردیم، جهانبخش پروینی، عباس سلیمانی، زنده یاد خسروی و ....، و به راستی که یاد آن روزها بخیر.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 خرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا 

  عکسهایی از مسجدسلیمان - دبیرستان حجاب ( شهدخت سابق ) در محله ی بازار چشمه علی  

  

 

 

 

 

  این عکس آخری حدود سال 1340 گرفته شده و محدوده ی دبیرستان را نشان می دهد. زمانی که مسابقات والیبال دبیرستانها بود، ما روی دیوار کوتاه دبیرستان می نشستیم و نگاه می کردیم. یادش بخیر



نوشته شده در تاریخ پنج‌شنبه 13 خرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از همکاران قدیمی دارفانی را وداع گفتند.

هفته ی گذشته دوست و همکار خوبم آقای کریم رضایی فوت کردند. زنده یاد کریم رضایی در سمتهای مختلفی همچون معاونت آموزشی اداره ی آموزش و پروش مسجدسلیمان، معاونت پرورشی ناحیه ی یک آموزش و پرورش اهواز، ریاست اداره ی آموزش و پرورش بندر امام، فرماندار ایذه، فرماندار فارسان، عضویت درشورای شهر فولادشهر، عضویت تعاونی فرهنگیان مسجدسلیمان و سالها نیز در دبیرستانهای مسجدسلیمان به تدریس مشغول بودند.

  درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پروش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد مغفرت الهی و برای یازماندگان صبرو سلامتی آرزومندم.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 خرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست و یکی دیگر از فرهنگیان قدیمی آموزش و پرورش مسجدسلیمان دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد حیدرقلی کاوش ( کاهکش پور ) از فرهنگیان قدیمی و از پیشکسوتان آموزش و پرورش بودند که عمری را در راه اعتلای آموزش و پرورش این مرزوبوم سپری کرده و سالها در سمتهای مختلف در مسجدسلیمان خدمت کردند.

  درگذشت این برادر بزرگوار و این همکار قدیمی را به خانواده ی آن مرحوم و به همکارانم در اداره ی آموزش و پروش مسجدسلیمان تسلیت می گویم. برای آن زنده یاد مغفرت الهی و برای یازماندگان صبرو سلامتی آرزومندم.



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 4 خرداد 1395 توسط هوشنگ بهرامی

  با یاد و نام خدا

  تسلیت واژه ی کوچکی است برای غمی بزرگ

  باز هم غم و اندوه از دست دادن یک برادر، دوست و همکار در دلها نشست. چند هفته قبل یکی دیگر از فرهنگیان قدیمی آموزش و پرورش مسجدسلیمان دارفانی را وداع گفتند.

  زنده یاد غلامرضا محمدی از همکاران خوب ما سالها در قسمتهای مختلف آموزش و پرورش خدمت کردند. مدتها در سمت دبیر علوم تجربی در مدارس شهرستان مشغول کار بودند، مدتی هم در پست مدیریت و معاونت مدارس و چندسالی هم معاونت پرورشی اداره ی آموزش وپرورش مسجدسلیمان را برعهده داشتند.

  برای این برادر عزیز مغفرت الهی وبرای بازماندگان صبر و سلامتی آرزو دارم.



نوشته شده در تاریخ سه‌شنبه 7 اردیبهشت 1395 توسط هوشنگ بهرامی
   1      2      3      4      5      ...      20    >>

 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک  

  • بک لینک
  • راسو
  • ضایعات